عدالت ،حکمت

«باسمه تعالی»

مقدمه

در ميان صفات پروردگار، دو صفت است كه از نظر شبهات و ايرادهاى وارده بر آن ها، متقارب و نزديك به يكديگرند: عدالت، حكمت. منظور از عادل بودن خدا اين است كه استحقاق و شايستگى هيچ موجودى را مهمل نمى‏گذارد و به هر كس هر چه را استحقاق دارد مى‏دهد، و منظور از حكيم بودن او اين است كه نظام آفرينش، نظام احسن و اصلح، يعنى نيكوترين نظام ممكن است. خواجه نصير الدين طوسى مى‏گويد:

         جز حكم حقى كه حكم را شايد، نيست             حكمى كه ز حكم حق فزون آيد نيست‏

             هر چيز كه هست، آن چنان مى‏بايد                  آن چيز كه آن چنان نمى‏بايد نيست‏

 لازمه حكمت و عنايت حق اين است كه جهان هستى، غايت و معنى داشته باشد. آنچه موجود مى‏شود يا خود خير است و يا براى وصول به خير است…

اشكال مشترك در مورد «عدل» و «حكمت» پروردگار، وجود بدبختي ها و تيره‏روزى‏ها و به عبارت جامع‏تر «مسأله شرور» است. «مسأله شرور» را مى‏توان تحت عنوان «ظلم» ايراد بر عدل الهى بشمار آورد و مى‏توان تحت عنوان «پديده‏هاى بى‏هدف» نقضى بر حكمت بالغه پروردگار تلقّى كرد، و از اين رو است كه يكى از موجبات گرايش به ماديگرى نيز محسوب مى‏گردد. مثلاً وقتى تجهيزات «دفاعى» و «حفاظتى» موجودات زنده را در برابر خطرها، شاهدى بر نظم و حكمت الهى مى‏گيريم فوراً اين سؤال مطرح مى‏شود كه اساساً چرا عامل هجوم و تجاوز وجود دارد تا لازم شود تجهيزات دفاعى از روى شعور و حساب بوجود آيد؟ چرا درنده تيزدندان‏ آفريده مى‏شود تا احتياجى به پاى دونده و يا به شاخ و ديگر وسایل دفاع باشد؟ در جهان حيوانات از طرفى ترس و حسّ گريز از خطر در حيوانات ضعيف و شكار شدنى وجود دارد، و از طرف ديگر سبعيّت و درنده‏خوئى در حيوانات نيرومند و شكاركننده قرار داده شده است.  اين پرسش ها و اشكالات كه حلّ آن ها نيازمند به تجزيه و تحليل‏هاى دقيق و عميقى است، مانند يك گرداب مهيب، گروه‏هایى را در خود فرو برده است. براستى در اينجا بايد گفت:

                            در اين ورطه كشتى فرو شد هزار             كه نامد از او تخته‏اى در كنار

ما در این درس به اجمال رابطه عدل الهی وشبهه شرور رابحث می کنیم.

عدل الهی، شرور، مصائب و  بلایا

img13012011

بيان شبهه‏

ما در ميان پديده‏هاى جهان، مواردى را مشاهده مى‏كنيم كه جز شر و بدى، سودى نمى‏رسانند.

ثمره اين شرور آن است كه يا هستى شى‏ء ديگر را به نيستى بدل مى‏كنند و يا زندگى اش را قرين رنج و مشقت مى‏نمايند. از جمله اين شرور، جهل، فقر، بيمارى، زلزله، سيل، گزندگان و حيوانات خطرناك، ميكروب، شيطان و… است.

نتايج طرح شبهه شرور

شبهه شرور علاوه بر عدل الهى، اعتقاد به حكمت الهى را نيز دچار مشكل مى‏كند. اگر خداى تعالى، عادل و حكيم بود، هيچگاه شر نمى‏آفريد كه وجودى بى فايده و حتّى، مضر است و مانع زندگى راحت و بى دغدغه ساير موجودات به ويژه انسان مى‏گردد.از ديگر نتايج زيانبار شبهه شرور، ترديد در مبانى دينى است؛ براى نمونه:

الف) شرور در طول تاريخ به قدرى ذهن بشر را به خود مشغول داشته كه برخى انسان ها دچار توهم شده‏اند و وجود خير و شر را نشانه دوگانگى- ثنويت- در هستى پنداشته‏اند. بدين ترتيب آنان از توحيد عدول كرده، قائل به دوخدايى گشتند. خداى خوب براى آفريدن خوبي ها و خيرات؛ خداى بد براى آفريدن بدي ها و شرور.

ب) كسى كه به وجود شر قائل است و باور مى‏كند كه در خلق جهان، عدالت و حكمت رعايت نشده است، به دستگاه آفرينش بدبين مى‏گردد و با خود مى‏انديشد كه وقتى اصل جهان برپايه بى عدالتى و بى حكمتى و در نتيجه بى هدفى است، ديگر هدف داشتن من بى‏معنا است. چنين كسى پوچ انگار مى‏شود.

پاسخ به شبهه‏

از نظر عالمان مسلمان، شر مطلق در نظام آفرينش وجود ندارد. آنچه هست، همه خير است و نظام موجود، نظام احسن است. زيباتر از آنچه هست، امكان ندارد. شرور موجودهاى واقعى واصيل نيستند تا بپنداريم مبدأ هستى، آن ها را آفريده است. براى اثبات اين مطلب دو تحليل بيان مى‏داريم:

  • شر عدمى است: يك تحليل ساده نشان مى‏دهد كه ماهيت شر عدمى است؛ يعنى بدي ها همه از نوع نيستى و نيافريدنى اند. منظور از عدمى بودن شر آن نيست كه آنچه مردم به عنوان شر مى‏شناسند، وهم مطلق است، بلكه سخن در اين است كه شرور از نوع كمبودها، نابودي ها و خلأها هستند؛ يا منشأكمبودها، نابودي ها خلأند. خلاصه آنكه شرور از نوع هستى نيستند.

ما در جهان دو دسته منفك از هم به نام خير و شر نداريم، آن طور كه مثلاً دو دسته جمادات و نباتات داريم، بلكه تنها يك دسته واقعيت دارد و آن خوبي هاست. بدي ها بر اثر عدم و نبودن خوبى است كه ظهور پيدا مى‏كنند. عدم، هيچ و پوچ است و در مقابل هستى جاى خاصى ندارد. از اين رو، در صورت فقدان هستى، با تسامح، مى‏گوييم نيستى حاصل شده است. براى مثال، وقتى از نابينايى سخن مى‏گوييم، نبايد تصور كنيم كه نابينايى وجودى خاص و واقعى و ملموس دارد كه در چشم نابينا جاى گرفته است. نابينايى فقدان بينايى است، نه چيز ديگر. پس آنگاه كه مى‏گوييم شر عدمى است، يعنى عدم وجود خير.

انواع بدي ها

الف) خود آن ها بدند؛ مانند نادانى.

ب) باعث امرى بد مى‏شوند، مانند گزندگان زهردار.

هر دو اين بدي ها بر اثر فقدان خوبى حاصل مى‏شوند، نه آنكه واقعاً فى نفسه بد باشند. در نوع‏ اول، نادانى بد است؛ چون نبودن علم است. علم يك واقعيت و كمال حقيقى است؛ ولى جهل ونادانى، واقعيت ندارند. بدي هاى نوع دوم هم از آن جهت بدند كه موجب از دست رفتن يك خوبى مى‏شوند، نه آنكه فى نفسه بد باشند؛ مثلاً يك موجود گزنده از آن جهت بد است كه با گزيدن انسان باعث رفع سلامت يا حيات مى‏شود. اما تا زمانى كه به انسان آسيبى نرساند، هيچ بدى و شر فى نفسه ندارد. پس آنچه حقيقتاً بد است، گزيده شدن انسان و از دست رفتن حيات اوست. نتيجه‏اى كه از تحليل اول به دست مى‏آيد آنكه وقتى مى‏گوييم شر عدمى است، منظورمان آن است كه خداوند شر را خلق نكرده است تا به عدالت و حكمت او شك شود، بلكه «شر» به فقدان يك خير اطلاق مى‏شود.

  • شر نسبى است: صفاتى كه اشياء به آن ها موصوف مى‏گردند، دو قسم است:

الف) صفات حقيقى: وقتى يك صفت براى چيزى در هر حال و با قطع نظر از هر چيز ديگر ثابت است، آن را «صفت حقيقى» مى‏ناميم. به عبارت ديگر، صفت حقيقى آن است كه براى امكان اتصاف يك ذات به آن صفت، فرض خود آن ذات و آن صفت كافى است؛ مانند زنده بودن براى انسان.

ب) صفات نسبى: آن است كه فرض موصوف و فرض صفت، بدون فرض يك امر سوم كه طرف نسبت و مقايسه قرار مى‏گيرد، براى امكان اتصاف موصوف به آن صفت، كافى نيست. بنابراين، هرگاه صدق يك صفت بر چيزى منوط به در نظر گرفتن امر ثالث و مقايسه اين با آن باشد، صفت را «نسبى» مى‏ناميم. براى مثال، انسانى را فرض مى‏كنيم كه قد او صد و هفتاد سانتى متر است. چنين شخصى نسبت به كسى كه صد و نود سانتى متر قد دارد، كوتاه است، اما نسبت به شخص ديگرى كه صدو پنجاه سانتى متر قد دارد، بلند است. پس صفت كوتاه قدى يا بلندقدى، نسبى است و با شى‏ء ديگر مقايسه مى‏شود. با توجه به آنچه گذشت، حال بايد ديد كه آيا صفت شر براى شرور يك صفت حقيقى است يا يك صفت نسبى. براى پاسخ به اين سوال از تقسيم بندى قبلى بدي ها استفاده مى‏كنيم:

  • بدي هايى كه خود، اموری بدند مانند نادانى: اين گروه از بدي ها اگر چه صفاتى حقيقى‏اند، اما چنان كه گذشت از امور عدمى اند؛ يعنى واقعيت خارجى ندارند و خداوند آن ها را خلق نكرده است؛ بلكه بر اثر فقدان يك امر وجودى، مثل علم، به ذهن متبادر مى‏شوند.
  • بدي هايى كه خود بد نيستند، اما منشأ يك سلسله امور بد مى‏شوند؛ مانند گزيدن گزندگان زهردار. بدى اين نوع بدي ها از صفات نسبى است؛ بدان معنا كه مثلاً نيش عقرب نسبت به انسان بد است، اما چون وسيله دفاعى است، براى خود عقرب خوب است. پس نبايد پرسيد كه چرا خداوند نيش عقرب را آفريد تا انسان را بگزد؛ زيرا قضاوت بايد بر اساس وجود حقيقى صورت گيرد نه وجود نسبى.

اگر نيش عقرب هيچ فايده‏اى نداشت، حتى براى خود عقرب هم مضر بود، آنگاه مى‏توانستيم بپرسيم كه چرا خداوند چنين صفت شرى را خلق كرده است، اما حال كه اين صفت و بقيه صفات نسبى از جهتى خوب و از جهتى بدند، ديگر اطلاق شر بودن به آن ها صحيح نيست و جايى براى سوال باقى نمى‏ماند.

نتيجه

چيزهايى كه ما تصور مى‏كنيم شرند، يا عدمى اند كه اساساً خداوند آن ها را خلق نكرده است، بلكه بر اثر فقدان يك امر وجودى شر ناميده مى‏شوند و يا وجود حقيقى آن ها براى خودشان خير است و از اين جهت بد نيستند، بلكه در نسبت سنجى با ديگر موجودات به نظر مى‏رسد كه شرند.

با تحليل هايى كه ارائه گرديد، شبهه شرور پاسخ داده شده و ديگر ناقض عدل الهى نخواهد بود.

شبهه‏اى ديگر                 

اكنون درصدديم شبهه‏اى ديگر را پاسخ دهيم: درست است كه بر اساس دلايل موجود، خداوند شر مطلق نيافريده است، اما آيا امكان نداشت خداوند موجودات را به گونه‏اى خلق مى‏كرد كه شر نسبى هم نداشته باشند؟ سپس در مفهومى وسيع‏تر اين سوال مطرح است كه اساساً علت وجود شرور چيست و آيا شرور فايده‏اى دارند؟

سه پاسخ به اين شبهه ارائه مى‏گردد:

پاسخ اول‏: پيش از هر چيز بايد بدانيم كه شرور از خيرات جدا نمى‏شوند؛ يعنى جنبه شر موجوداتى كه شر آن ها نسبى است، از جنبه خير آن ها جدا نشدنى است. اين از آنجا ناشى مى‏شود كه جهان واحد تجزيه‏ناپذير است. رابطه اجزاى جهان به گونه‏اى نيست كه بتوان قسمت هايى از آن را حذف كرد و در همين حال قسمت هاى ديگر بر جاى مانند؛ چرا كه حذف يك بخش مستلزم حذف همه بخش هاست. براى فهم بيشتر اين مطلب دو مثال مى‏آوريم: يكى براى شر عدمى و ديگرى براى شر نسبى.

مثال اول: شرور عدمى را به هيچ وجه نمى‏توان از وجود جدا كرد. فرض كنيد بخواهيم نادانى را كه يك شر عدمى است، از جهان بزداييم. از آنجا كه اين مفهوم با مفهوم دانايى پيوند خورده، چنين تفكيكى تصورپذير نيست. هرگاه دانايى نباشد- چه بخواهيم و چه نخواهيم- نادانى جايگزين مى‏شود. در غير اين‏صورت به امر محال دچار مى‏شويم، يعنى بايد ملتزم شويم، آنجا كه دانايى نيست، نادانى به وجود نمى‏آيد بلكه باز هم دانايى وجود دارد. اين سخن به معناى جمع بين وجود و عدم، و باطل است.

مثال دوم: شرور نسبى موجودات را به هيچ وجه نمى‏توان از جنبه‏هاى خيريت آن جدا كرد؛ زيرا در واقع آن موجود داراى يك صفت واحد است كه از جنبه‏اى شر و از جنبه‏اى خير است. اگر بخواهيم جنبه شر آن را از بين ببريم، در واقع بايد آن صفت را از بين ببريم و اين بدان معناست كه خيريت را نيز برداريم. اگر چنين اتفاقى در جهان هستى روى دهد، با از بين رفتن شرهاى نسبى، بسيارى از خيرات هم از بين مى‏رود كه اين با مصلحت الهى و ساختار نظام احسن، مغايرت دارد.

براى نمونه، ميوه‏هاى آبدارى را در نظر آوريد كه داراى صفت شيرينى هستند. صفت شيرينى اين ميوه‏ها از جمله صفات خير براى عموم مردم است؛ اما توجه كنيم كه همين براى كسانى كه دچار بيمارى قند هستند، مضر است و شر محسوب مى‏شود. در چنين فرضى، اگر بخواهيم شر بودن اين نوع ميوه را برداريم، مى‏بايد خير بودن آن ها- صفت شيرينى- را نيز برداريم. چون تنها يك صفت وجود دارد كه از جنبه‏اى خير و از جنبه‏اى شر است. برداشتن خيرات از جهان هستى، به دليل حذف شرور، شايسته عدالت و حكمت بارى تعالى نيست.حاصل آنكه تصور حذف شرور نسبى، با حفظ جنبه‏هاى خير موجودات تصورى محال است. خداوند حكيم هم هيچ‏گاه براى شرور اندكى كه در جهان وجود دارد، خيرات را از جهان هستى كم نمى‏كند. به همين دليل مى‏گوييم نه تنها عدم ها از وجودها و وجودهاى اضافى و نسبى از وجودهاى حقيقى تفكيك ناپذيرند، بلكه خود وجودهاى حقيقى نيز از يكديگر تفكيك نمى‏پذيرند.

پاسخ دوم‏: اشياى جهان از نظر خوبى و بدى اگر تنها و جدا از هم در نظر گرفته شوند، يك حكم دارند و اگر به عنوان عضوى از يك مجموعه لحاظ شوند، حكم ديگرى دارند؛ درست مثل آن كه يك انسان وقتى از لحاظ فردى بررسى مى‏شود، مشخصات و ويژگي هايى دارد و هرگاه از جهت اجتماعى ملاحظه شود، داراى مشخصات متفاوت خواهد بود. با توجه به اين واقعيت، حال مى‏گوييم، هنگام قضاوت درباره‏ هريك از اجزاى جهان هستى، بايد هريك از جنبه‏هاى فردى و گروهى آن را سنجيد. چه بسا يك شى‏ء از نظر جنبه‏هاى فردى شى‏ء مهم به نظر آيد، اما از جنبه‏هاى گروهى داراى اهميت نباشد و برعكس. از همين منظر مى‏توانيم ادعا كنيم كه چه بسا برخى امور از نظر جنبه‏هاى جزیى شرند، اما از نظر كلى خير و نيز برخى ديگر از نظر جنبه‏هاى جزیى خيرند، اما از جنبه هاى كلى شر. براى مثال پستى و بلندي هاى زمين شايد از نظر جزیى و نگاه به مصداق ها، بى ارزش به نظر آيند، اما از جنبه‏هاى عمومى، در حفظ توازن و تعادل كره زمين و وجود معادن ذى قيمت در آن و چشم اندازهاى بى بديل و غيره، نقش مهمى داشته باشند. بنابراين، براى قضاوت در اينكه آيا موجودى شر است يا خير، نبايد عجله كرد؛ بلكه بايد هم جنبه‏هاى فردى و جزیى و هم جنبه‏هاى گروهى و كلى آن را سنجيد.

پاسخ سوم‏: فوايد شرور، دليل ديگرى براى علت وجودشان است. با دقت در ساختار وجودى پديده‏هاى به ظاهر شر، در مى‏يابيم كه آن ها، فوايدى هم دارند؛ ازجمله آنكه:   

الف) وجود بدي ها و زشتي ها در پديد آوردن مجموعه زيباى جهان ضرورى است.

ب) حتى زيبايي ها، جلوه خود را از شرور دريافت مى‏كنند. اگر زشتى و بدى وجود نداشت، زيبايى و خير با چه چيز مقايسه مى‏شد؟ پس وجود شرور است كه به خيرات تجلى مى‏بخشد.

ج) زشتي ها مقدمه وجود زيبايي هايند. از درون گرفتارى و مصيبت و شرور است كه راحت و آرامش و خيرات رخ مى‏نمايد. قرآن كريم مى‏فرمايد: «انَّ مَعَ العُسرِ يُسراً» [1]؛[به درستى كه با دشوارى، آسانى پديد مى‏آيد] البته اين خصوصيت مربوط به موجودات زنده بالاخص انسان است. خداوند براى تربيت و پرورش جان انسان ها دو برنامه دارد كه هر برنامه، شدايد و سختى هايى را نيز همراه دارد:

اول: برنامه تشريعى؛ مانند عبادات، حج و جهاد كه اعمالى اند كه انسان در طول زندگى- هرچند بامشقت- بايد آن ها را انجام دهد.

دوم: تكوينى؛ مانند گرسنگى، خسارات مالى و جانى، بيمارى و غيره كه بر سر راه بشر قرار گرفته، او را دچار مصائب مى‏كنند. از پس تحمل و صبر در مقابل همين برنامه‏هاى تشريعى و تكوينى الهى است كه انسان به مقام صابرين مى‏رسد:  «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ.» [2] [قطعاً همه شما را با چيزى از ترس، گرسنگى و كاهش در مال ها و جان ها و ميوه‏ها آزمايش مى‏كنيم، و بشارت ده به استقامت كنندگان]

سازگارى وجود شيطان با عدالت‏

از نگاه انسان ها، شيطان موجودى شر است. با توجه به اين امر، اين سوال مطرح مى‏شود، چرا خداوند چنين موجود شرى را خلق كرده است؟ شيطان سوگند خورده است كه نسل آدم را به گناه و زشتى بيالايد وگمراه سازد. آيا خلق شيطان، عدل الهى را دچار خدشه نمى‏كند؟

به اعتقاد عالمان مسلمان خلقت شيطان هيچگونه اشكالى بر عدل الهى وارد نمى‏كند. براى اثبات اين ادعا، ذكر چند نكته ضرورى است:  

  • شيطان از نوع جن است و خداوند جن و انس را براى عبادت آفريده است. از اين رو، مى‏توان دريافت كه شيطان نيز براى عبادت خلق شده است و هيچ ناپاكى و شرى در خلقت او نبوده است. او بر اثر عبادت بسيار، در بين فرشتگان الهى جاى گرفت؛ اما بنابر آزادى و اختيارى كه داشت، خود موجب گمراهى خويش شد.
  • خداوند هيچگاه شر مطلق نيافريده است. وجود نفسى همه موجودات خير است: «الّذى احْسَنَ كُلَّ شى خَلَقَهُ.»[3] [همان كسى كه هر چيزى را به شكل نيكو آفريد] با اين حال گاه موجودى با اضافه به موجودى ديگر منشأ صدور شر مى‏شود. شيطان نيز فى‏نفسه شر نيست؛ اما در رابطه با خلقت آدم و آزمايش الهى بود كه راه شرارت در پيش گرفت.
  • انسان در هيچ يك از اعمال خويش مجبور نيست. نفوذ شيطان نيز در انديشه او، منحصر به حد وسوسه است و نمى‏تواند بشر را به كار بد اجبار كند؛ ضمن آنكه وجود شيطان تنها يكى از مصداق هاى آزمايش الهى است و اگر او هم نبود، خداى تعالى به طريق ديگر انسان را مى‏آزمود.

با توجه به نكاتى كه بيان شد، آشكار مى‏گردد كه اشكالى در خلقت شيطان نيست و شبهه‏اى در عدل الهى به وجود نمى‏آورد. علاوه بر آنكه به نظر مى‏رسد وجود شيطان براى تكامل انسان مفيد نيز هست؛ چرا كه انسان از گذر مبارزه با او به مقامات والاى بندگى و پرهيزگارى مى‏رسد.  

عدل الهى و مصائب و بلايا

از ديگر شبهاتى كه در بحث عدل الهى مطرح مى‏شود، شبهه مصائب و بلاياست.

بيان شبهه‏

انسان در طول زندگى خود، كمابيش با مصائب و بلايايى مواجه مى‏شود. گاهى تأثير اين حوادث به گونه‏اى است كه فرد را دچار رنج فراوان كرده، راحت زندگى را از او مى‏گيرد و لذت هاى دنيايى را برايش تلخ مى‏كند. اين مصائب يا مربوط به امور مادى است؛ مثل از دست دادن اموال و دارايى؛ يا امور روحى و بعد معنوى؛ مثل از دست دادن خويشان و نزديكان. با توجه به واقعيتى كه بيان شد، اكنون اين سوالات مطرح است كه اگر خداوند به حال بندگانش عادل و دلسوز است، چرا چنين مصائب و بلايايى را پيش پاى آنان مى‏نهد؟  اگر نظام حاكم بر جهان هستى، يك نظام احسن و مفيد است، فايده مصائب و بلايا چيست؟

پاسخ به شبهه

پاسخ اول‏: آلام ومصائب بشر از دو حال خارج نيست:

الف) مصائبى كه ثمره كردار خود انسان است. توضيح آن كه در جهان آفرينش قواعدى ثابت- مانند نظام علّى و معلولى- حاكم است. بهره بردارى درست انسان از اين قواعد، نتيجه‏اى مثبت و بهره بردارى غلط، پيامدهاى منفى به دنبال دارد. پس خاصيت ذاتى هيچ پديده‏اى براى آسيب رساندن به بشر نيست؛ بلكه چگونگى استفاده از پديده‏هاست كه نعمت يا نقمت بودن را براى او به همراه مى‏آورد. آتش هم گرماى مفيد دارد هم مضر، آب هم خاصيت رفع عطش دارد هم خفگى، خاك هم گندم براى غذاى انسان مى‏روياند هم خشخاش براى افيون؛ بستگى به خواست انسان دارد كه به چه شكل از اختيارى كه خداوند به او عطا كرده، سود جويد. پس جاى هيچ گونه اشكالى به عدالت خداوند نيست. خداوند بشر را مختار آفريد و به او عقل داد تا با درايت و دورانديشى مسير سعادت خويش را بپيمايد.

همچنين او را از حواس مناسب بهره‏مند ساخته است تا از آن ها به عنوان ابزارى براى بهره‏گيرى بهتر از طبيعت پيرامون خود، استفاده كند. از سويى با ارسال رسل و انزال كتب او را طريقه صحيح چگونه زيستن آموخته و نيز نعمت هاى فراوانى هم در اختيار او قرار داده است تا درمدت عمر به آسانى زندگى كند. حال اگر انسان اين همه تمهيدات الهى را در نظر نگيرد و با دست خود كارى كند كه دچار مصيبت و بلا شود خود او مقصر است، نه خداى تعالى. راننده‏اى را فرض كنيد كه يك اتومبيل مناسب در اختيار او بگذارند و او را در جاده‏اى مناسب هم قرار دهند. به او گوشزد كنند كه با سرعت مطمئن حركت و نكات ايمنى را رعايت كند. اگر او با توجه نكردن به مقررات و با سرعتى سرسام آور رانندگى كند، چه كسى مقصر است؟كسى كه اتومبيل را در اختيار او گذاشته تا راحت‏تر به مقصد برسد يا خود راننده؟ هر عاقلى پاسخ مى‏دهد خود راننده باعث حادثه مى‏شود. بسيارى از مصائب و بلايا از سر ندانم كاري هاى خود انسان است كه پيش مى‏آيند.

 قرآن كريم مى‏فرمايد: «وَمَا أَصَابَكُم مِن مُصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ» [4] [هر مصيبتى كه به شما رسد، نتيجه كردار خود شماست] جنگ ها، كشتارها، بيماري ها، آتش سوزي ها، ناقص الخلقه‏ها و غيره به دست خود بشر است كه پديد مى‏آيند. بنا نيست خداى تعالى، با اعجاز از اين امور جلوگيرى كند؛ چرا كه بشر براى رشد و تكاملش، مى‏بايد آزمايش شود و لازمه آزمايش، اختيار است.

ب) مصائبى كه ثمره كردار انسان نيست؛ مانند طوفان هاى سهمگين، زلزله، سيل و غيره.

درست است كه از دريچه ديد انسان اين بلايا چهره هولناكى دارند، اما حقيقت آن ها براى‏تكامل انسان در نظام آفرينش، اجتناب‏ناپذير است؛ اگرچه با اندكى رنج و شدايد همراهند. پس بايد از قضاوت عجولانه پرهيز كرد و نبايد حقايق نسبى را با حقايق مطلق اشتباه گرفت. ديد ما درباره سود و زيان اين حوادث، با مسامحه قرين است. معمولاً ما چيزى را كه برايمان سود دارد خوب و آنچه را كه زيان دارد، بد مى‏دانيم؛ در صورتى كه اگر بخواهيم درباره يك حادثه درست قضاوت كنيم، بايد تمام آثار حادثه را در تمام طول تاريخ نسبت به تمام مكان ها و موجودات بسنجيم.

اگر زيان حادثه‏اى در مجموعه جهان هستى (درتمام زمان ها و مكان ها) بيشتر از منافع آن است، آن‏گاه مى‏توانيم آن را بلا و زيانبخش بدانيم. فايده اين سنجش آن است كه چه بسا يك پديده و رويداد از يك بعد بى فايده و زيانبار جلوه كند، اما با در نظر گرفتن ابعاد ديگر- در گذشته يا آينده- سودمند و مفيد باشد. قرآن كريم به همين واقعيت اشاره كرده، مى‏فرمايد: «فَعَسى ان تَكرهوا شيئاً وَ يَجْعَلَ‏اللّهُ فيهِ خيراً كثيراً» [5] [پس چه بسا چيزى را خوش نمى‏داريد و خدا در آن مصلحت فراوان قرار مى‏دهد] اينك براى نمونه دو مثال مى‏آوريم:

مثال اول: نسيم خنكى را در نظر بگيريد كه از كرانه اقيانوس وزيده، خود را از سواحل دريا مى‏گذراند و به بيابان هاى گرم و سوزان مى‏رساند. اين نسيم كه رفته رفته به باد تبديل مى‏شود، براى مردم مناطق گرم، بسيار مفيد و سودمند است. همراه خود رطوبت مناسب دارد، ابرها را جابه جا مى‏كند و باعث باران هاى پرطراوات مى‏شود؛ اما همين باد شادى آفرين كه روزى نسيم بوده، در روز ديگر، بر اثر فعل و انفعالات طبيعى سرعت مى‏گيرد و به يك طوفان بدل مى‏شود. چه بسا اين طوفان در منطقه‏اى ديگر باعث خسارات و زيان هايى بشود؛ اما ناسپاسى است اگر به طور مطلق اين طوفان را بلا بناميم. طوفان شايد براى عده‏اى ناگوار است، اما خير كثير در آن است و بسيارى از مناطق ديگر با مردمان ديگر را از خير خود بهره‏مند مى‏كند.

مثال دوم: زلزله‏اى را در نظر بگيريد كه شايد جان برخى انسان ها را گرفته، خسارت هايى به بار بياورد. دانشمندان معتقدند علت اصلى وقوع زلزله حرارت و بخارهاى درون زمين و يا جاذبه ماه است كه پوسته خشك و جامد زمين را به سوى خود مى‏كشد و باعث جابه جايى آن مى‏شود. با تعمق در هريك از اين علت ها، در  مى يابيم كه زلزله امرى طبيعى است و خارج از نظام حكيمانه جهان نيست. اگر حرارت درون زمين علت آن باشد، اين حرارت باعث ايجاد منابع نفتى، گازى، زغال سنگ و بسيارى از معادن ذى قيمت مى‏شود. اگر هم جزر و مد حاصل از جاذبه نور ماه علت آن باشد، اين جزر و مد پديده‏اى حياتى براى زنده نگاهداشتن درياها و موجودات درون آن، آبيارى سواحل خشك، تامين آب شيرين و كسب درآمد انسان از طريق كشتى رانى است. با توجه به آنچه بيان شد، ديگر نمى‏توان پديده‏هايى از قبيل طوفان، زلزله و غيره را بلا ناميد. حاصل آنكه آنچه مربوط به فعل خداى تعالى مى‏شود، از سر حكمت و مصلحت و خير كثير در آن است، اگر چه با اندكى تألم براى تعداد محدودى از انسانها همراه است. امام حسن عسكرى(ع) مى‏فرمايد: «ما مِن بَليَّةٍ الّا وَ لِلّهِ فيها نِعمَهٌ تُحيطُ بِها[6] [هيچ بلايى نيست مگر آنكه خداوند در نهاد آن خيرى نهاده كه آن را فرا مى‏گيرد]

يك سؤال

در اينجا شايد اين سوال پيش آيد كه آيا خداوند نمى‏توانست پديده‏ها را به گونه‏اى بيافريند كه ضمن حفظ نافع خير، هيچ جنبه تخريبى نداشته باشد؟ اگر طوفان كه از نسيم به وجود مى‏آيد، ويران كننده نبود، يا از فعل و انفعالات زمين زلزله‏اى به وجود نمى‏آمد، بهتر نبود؟

پاسخ اول: در پاسخ بايد بگوييم: چنان كه پيش از اين گذشت، جهان هستى از قوانين ثابت و منسجم نظام علّى و معلولى قوام يافته است. از اين رو، هر ماده خاصيت و اثرگذارى خود را دارد و چنانچه قرار شود در جايى اثرگذار باشد و در جاى ديگر نباشد، در واقع نظام عالم بر هم مى‏خورد. بديهى است كه مفاسد برهم خوردن نظام عالم به مراتب بيشتر از آن است كه عالم نظم داشته باشد ولو با اندكى مصيبت براى تعداد اندكى موجودات.

خلاصه اين پاسخ آن است كه مصائب و بلايايى كه به دست خود انسان پيش مى‏آيند، لازمه مختار بودن انسان اند كه مقتضاى حكمت الهى است و در عين حال، مصالح زندگى اجتماعى، بيش از مفاسد آن است و اگر مفاسد، غالب باشد، هيچ انسانى در زمين باقى نمى‏ماند. همچنين مصائب و بلايايى كه خارج از حيطه اختيار انسان است- مانند حوادث ناگوار طبيعى- لازمه فعل و انفعالات و تزاحمات عوامل مادى است و چون خير آن ها بر شرشان غلبه دارد، مخالف عدل و حكمت الهى نيستند.

پاسخ دوم‏: در پاسخ پيش به فواید مصائب و بلايا اشاره‏اى داشتيم. اكنون به عنوان پاسخ دوم، برخى از مهم‏ترين اين فواید را ذكر مى‏كنيم. مرادمان از اين تذكر، آن است كه بدانيم مصائب و بلايا نمى‏توانند عدل الهى را دچار ترديد كنند؛ زيرا با دقت در ماهيت اين گونه پديده‏ها متوجه مى‏شويم كه آثار مفيد و خيرى در آن ها نهفته‏اند كه باعث رشد و كمال نوع انسان مى‏گردند. آثار مفيد بلايا و مصائب، بسيار است. در اين باره حديثى از اميرالمومنين على (ع) را برگزيده، توضيحى درباره آن مى‏دهيم.«انّ البلاءَ لِلّظالِمِ ادَبٌ وَ لِلمُومنِ امتحانٌ و لِلانبياءِ دَرَجةٌ و لِلاولياءِ كرامَة.» [7][بلا براى ظالم تنبيه است و براى مومن امتحان. براى انبيا، درجه است و براى اوليا كرامت]

الف) تنبيه ظالمان‏

غرور و تكبر، آفتى است كه ظالمان به آن مى‏لغزند و بر ضعيفان ستم مى‏كنند. از اين رو، هرگاه خداوند مصلحت بيند،آنان را به وسيله بلايا تنبيه مى‏كند. امام على(ع) مى‏فرمايد: «الظُّلمٌ تبعاتٌ موبقاتٌ.»[8] [ستمگرى پيامدهايى بس مهلك دارد]. در رواياتى ديگر بيان مى‏دارد كه ممكن است اين پيامدهاى مهلك هم در دنيا و هم در آخرت پيش آيند: «الظِّالمُ طاغٍ يَنتَظِرُ احدَى النِقمَتين.»[9] [ستمگر، سركشى است كه در معرض يكى از دو خشم [دنيوى و اخروى‏] قرار دارد]

ب) امتحان مؤمنان‏

خداوند تبارك و تعالى گاهى با بلا و مصيبت مومنان را مى‏آزمايد اين- در صورتى كه مومن سربلند از آزمايش بيرون آيد- ثمرات فراوانى دارد؛ از جمله آنكه باعث شكوفايى استعدادهاى او مى‏گردد. على(ع) مى‏فرمايد:

«فى تَقَلُّبِ الاحوالِ عُلِمَ جواهِرُ الرِّجال »[10] [در دگرگونى روزگار گوهر مردان آشكار مى‏گردد]

از آثار ديگر بلايا براى مومنان آن است كه روح مقاومت و پايدارى را در آنان تقويت مى‏كند. بلاديدگان و سختى كشيدگان در برابر حوادث بردبارتر و پايدارترند. اين مسئله درباره ملل هم صادق است. چه بسيار از ملت ها كه با استقامت در مقابل سختي ها و ناملايمات، راه عزت و سربلندى پيموده‏اند و پس از مدتى به آرامش و راحتى رسيده‏اند. امام صادق(ع) مى‏فرمايد: « انَّ اهلَ الحقَّ لم يَزالوا مُنذُ كانوا فى شِدَةٍ، اما انَّ ذلكَ الى مُدّةٍ قَلِيلَةٍ و عافيةٍ طويلةٍ[11] اهل حق [مومنان‏] هميشه در سختى بوده‏اند، اما بدانيد كه دوره اين سختى كوتاه است و سرانجامش آسايشى طولانى است.ديگر آنكه بلايا، مومنان را از خواب غفلت بيدار مى‏كند.

امام على(ع) مى‏فرمايد: «اذا رايتَ اللّهَ سُبحانهُ يُتابِعُ عليكَ البلاءَ فَقَد ايَقظَكَ»[12] [هرگاه ديدى خداى سبحان، پياپى برتو بلا نازل مى‏كند، بدان كه تو را (از خواب غفلت) بيدار كرده است]

گاهى بلايا باعث زدودن گناهان انسان و گرفتن پاداش مى‏گردند. امام على(ع) مى‏فرمايد:

«الحَمداللهِ الذى جَعَل تَمحيصَ ذُنوبِ شِيعتِنا فى الُّدنيا بِمِحنَتِهِم، لِتَسلَمَ بِها طاعاتُهُم و يَستَحِقوا عَلَيها ثَوابها»[13] [سپاس و ستايش خدايى را كه رنج و گرفتارى پيروان مارا مايه زدودن گناهان آنان در دنيا قرار داد تا با اين رنج ها و بلاها طاعاتشان سالم ماند و سزاوار پاداش شوند]

ج) مقام يافتن پيامبران‏

از منظر دين، فلسفه وقوع مصائب و بلايا براى انبيا، ارتقاى درجه آنان و دريافت جايگاهى برتر نزد پروردگار است. قرآن كريم درباره حضرت ابراهيم (ع) به همين مطلب اشاره كرده است: «وَإِذِ ابْتَلَى‏إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً …»[14] [و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود و وى آن همه را به انجام رسانيد، [خدا به او] فرمود: من تو را پيشواى مردم قرار دادم]

همين معنا در روايات نيز ديده مى‏شود. امام صادق (ع) مى‏فرمايد: «انّ اشدَّ الناسِ بلاء الانبياءُ »[15] [پيامبران بيش از همه سختى و بلا را مى‏چشند]

د) كرامت اوليا

آخرين فلسفه‏اى كه در كلام اميرالمومنين(ع) درباره بلايا ذكر شده آن است كه اين گونه حوادث وسيله‏اى هستند تا اوليا خدا به مراتب كرامت و عزت برسند. اين مقام از گذر صبرى به دست مى‏آيد كه صالحان در برابر بلايا از خود نشان مى‏دهند. آنان راضى اند به رضاى خدا و خشنودند از آنچه مشيت الهى است. چون مى‏دانندكه در معرض آزمايش اند، صبر بر بلا آنان را به مقام باكرامتان مى‏رساند و آنان نزد خداوند، بس گرامى و با عزت اند. پيامبر(ص) فرمود: «ما كَرُمَ عبدٌ على اللّهِ الّا ازدادَ عليهِ البلاءُ»[16] [بنده‏اى نزد خدا گرامى نشد، مگر آنكه بلا و گرفتارى او فزونى يافت]

 تحقیق

  • چرا هنگام قضاوت درباره موجودات مى‏بايست جنبه‏هاى جزیى و كلى آن ها در نظر گرفته شود؟
  • توضيح دهيد كه چگونه وجود تفاوت هایی مانند میزان هوش واستعدادو…درانسان ها، نمى‏توانند عدل الهى را دچار ترديد كند.
  • انشراح: 6
  • بقره: 155
  • سجده: 7
  • شورى: 30
  • نساء: 19
  • بحارالانوار، ج 75، ص 374
  • بحارالانوار، ج 64، ص 235
  • ميزان الحكمه، ج 2، ص 1770 و 1782
  • همان
  • نهج البلاغه، صبحى صالح، حكمت 217، ص 699
  • ميزان الحكمه، ج 1، ص 302
  • همان، ص 305 و 306
  • همان
  • بقره: 124
  • همان، ص 302
  • ميزان الحكمه، ص 305
به اشتراک بگذارید...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *